تبليغاتX
زندگانی
سلام دوستای گلم.

نمیدونم چی بگم.

فقط شرمنده ی همتونم

من فعلا نمی تونم بنویسم.

آرخرین مطلبمو که تو وبلاگه خوندید دیگه؟

الان واقعا شعر برام کمه.

نمیدونم کِی دوباره میتونم عروسک بازی کنم.

ولی تمام سعیمو میکنم که خیلی زود بیامو با هم بازی کنیم.

همتونو دوست دارم.

آرمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 14:54  توسط آرمین | 

 

 

شعر دارم.اما ارضا نمی شوم.

و نقاشی...

حتی از کاغذ هم بیرون زده است

قابش، کارت پستال عروسکی که تنهایی ام را گرو می گذارد

کابوس ها را نقاشی می کنم

کابوسی از هیچ

غافل از ما

قافله بی من دوان رفت.

بار دیگر

مقداری پرندگی

تیر باران صیاد

جوی آب...

منطقم جنون گرفت!

آرمین/۳۱/۵/۸۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 21:24  توسط آرمین | 
 

 

گویی همین دیروز بود که چشمان روانی ات را جا سیگاری نفرتم کردم

اما...

فردا بلوتوث چشمت را روشن کن

اگر برای یک قطره اشک جا داری!

 

آرمین/۲۷/۵/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 0:40  توسط آرمین | 
 

تن پوشی از عریانی بر تنم می پوشانم

که شاید از مرور خدایی در دفتر عقایدم گریزی یابم

آه ای خدای آزادی

بگذار ببارد سنگ

که برای گریز از قفس

چتر عقایدم ضخیم تر است از...

آرمین۲۴/۵/۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 0:26  توسط آرمین | 

 

 

یاد آن شبی که جسمم در پشت بام بود

ولی این بار روحم بدون قید مکان و زمان...

حتی این بار آسمان هم ابری نیست

محو میکنی خودت را

و من محو تو

در شبی آفتابی

شاید غروب یا حوالی صبح

و روزی پر از ستاره

شاید اینجا هویتم را دیده باشی

می خوابم

شاید خواب بودم!

آرمین/۲۱/۵/۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 21:31  توسط آرمین | 
 

 

امشب جسمم در پشت بام است

و روحم حتی بالاتر

نگاه لوکس دختر فخر فروش یادم آمد

تا کار به قید مکان و زمان رسید

در پشت ابر ها محو شد

شاید ماه نگاهش بی چشم داشت است...!!!

آرزو ها و امیال

رویا های محال

تنها یک خیال

می خوابم

شاید هم خواب بودم...

 

آرمبن/۱۹/۵/۸۶

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 20:30  توسط آرمین | 
 

 

باران می بارید

بر چتر های بسته

و من خیره به مردمان

به دنبال پناهگاهی برای رهایی از زخم زبان های دلم

این قبیله ی نجیب

کندو های پر از شیرینی...

دنیایم را قرض دادم

منطقم را گِرو گذاشتم

جنون را فریاد کردم!

امروز کثیف تراز زخم های خاطره های دور

می نگرم به ناتوانی خویش

 

آرمین/۱۸/۵/۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 15:24  توسط آرمین | 
 

 

سهمی اندک از شمال شهر

از کودکی که چشمانش ،صبح، جوانی خاک آلود را تجربه خواهد کرد

از پیر زنی که دامانش را همگانی کرده است

از شبی با آن همه شب نشین ناخوانده

از خود در گذشتم

اما

از تویی که سند به جهان زدی

پدر را به جنون کشاندی

عروسک قصه هایم را به عزا...؟!

 

آرمین۱۶/۵/۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 3:10  توسط آرمین | 
 

اخطارش را داد

من میمیرم

چه کسی باور کرد

خواهرم

خود را کشت

گریه کردم

اما

مرگ حق است

یا حق مرگ؟

دیدم دختران

و پسران مردان و پیرمردان نامرد

قیمتت!

قیمتمان!

آدمکها

آدمها را کشتند

دختری آسوده در خواب

رویایش پسری...

دختری به فکر سلامت ذاتش

رویایش فقط یک تکه...

آهی می کشم، به رویای خود!

پیرزن که زن مانده بود

نصیحتش یادم ماند

در قبرش خوابید

که یادش بماند

روزی می میرد

نشانه ها همه جا هستن

همه جا

آرزویم ، رویا نیست

آرزو می کنم

آرمین۱۵/۵/۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 2:48  توسط آرمین | 
 

داشتم به نگاهت فکر می کردم که ناگاه...

ابله !

آخر تو کیستی

که در اثر انجماد کوچه ها

که سرو های آزاد، جان سبزشان را به دست گرفته

و به استقبال تبر های برهنه می روند

هراسان به به دنیای واژگونت حریص شده ای

و چنگ می اندازی به دامان بی حرمت زندگی.

آرمین/۱۴/۵/۸۶

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 3:4  توسط آرمین |